چه شود به چهره‌ی زرد من نظری برای خدا کنی

چه شود به چهره‌ی زرد من نظری برای خدا کنی

 

که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی

تو شهی و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو را

 

ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی

ز تو گر تفقد و گر ستم، بود آن عنایت و این کرم

 

همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی

همه جا کشی  می لاله گون ز ایاغ مدعیان  دون

 

شکنی پیاله‌ی ما که خون به دل شکسته‌ی ما کنی

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین

 

همه‌ی غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی

تو که هاتف از برش این زمان، روی از ملامت بیکران

 

قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی

 

غزلی از هاتف اصفهانی

دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد!
می ‌توان آیا به دل دستور داد؟


می ‌توان آیا به دریا حكم كرد
كه دلت را یادی از ساحل مباد؟


موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟


آنكه دستور زبان عشق را
بی ‌گزاره در نهاد ما نهاد

 
خوب می‌دانست تیغ تیز را
در كف مستی نمی ‌بایست داد

استاد قیصر امین پور

عشق مجنون و عقل عاقل

ذات عشق یا عشق مطلق البته تعریف پذیر نیست و پندار علم وهندسه وهم و فیلسوفی خیال و

جاسوسی حواس بدان راه نمی برند که عشق امدنی بود نه اموختنی. به گفته سنائی:

عشق را عین و شین و قاف مدان                                                  بلکه سریست در سه حرف نهان

                                                             ..............

عشق پوشیدست هرگز کس ندیدستش عیان                    لاف های بیهوده تا کی زنند این عاشقان

هرکس از پندار خود در عشق لافی می زند                        عشق از پندار خالی وز چنین وز چنان

و به قول مولانا که زیباترین سخنان را در شرح و بیان ذات متعالیه عشق گفته است این عشق در گفت و

شنید نمی گنجد و شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت. ناگفته پیداست که شناخت این عشق

لابشرط که از هر گونه تقیید مبراست و قبل از ظهور در ذات خود فاقد تعین است بیرون از حد علم است و

ما نیز با ان کاری نداریم.

 منشا واحد انواع عشق: عشق حق به

خلق و عشق خلق به حق دانسته است. ذات عشق یا حقیقت مطلق در این مرتبه احدیت هم معشوق

است و هم عاشق اما از مقر عز خود نزول می کند و در صدف جان جای می گیرد یعنی با روح در می

امیزد و این چنین از روی ناظری و منظوری مراتب عاشقی و معشوقی و طالبی و مطلوبی پدید می اید:

ادامه نوشته

تعاریف چند تن  از مشاهیر غرب در باب شعر

فردریک هگل: فیلسوف بر جسته المانی که به شدت به مولانا ارادت داشت و از وی با عنوان (ان رومی برتر) نام می برد در تعریف شعر می گوید:از نقاشی بهتر و از موسیقی برتر هنر شعر است که والاتریت مرحله هنرها است و تار و پود ان سخن یعنی لطیف ترین و عالیترین اثار انسانیت و صورت و روح ان از تمام هنرها بیش تر و جامع تر هنرهاست.

گوته:شاعر و نویسنده معروف المانی که عمیقا به حافظ عشق می ورزید و (ترانه های شرقی)خویش را تحت تاثیر حافظ تحریر کرده است شعر را این گونه معنا می کند:این جهان گرچه برای تماشا دلنشین است اما جهان شعر بسیار دلنشین تر و جذاب تر است

ویکتورهوگو:ادبیات راز پنهانی تمدن است.شعر سر مکتوم امال است.

کانت:شعر والاترین هنرهاست که ظواهر اشیا را با خواسته های روح منطبق می سازد و مایه گشایش خاطر و صفای ذهن می گردد

مموسیقی لذت بخش ترین هنرهاست اما چیزی نمی اموزد. شعر است که به فکر و روح ادمی غذا می دهد و اموزنده است.

شلی:شعر روح های خفته را بیدار می کند و فکر را برای درک حقایق اماده می سازد. شعرا قانون گذاران ناشناخته بشریتند.

بندتوکروچه:شعر درباره طبیعتی سخن می گوید که با عشق سوزانی در ارزوی رسیدن به ان ها هستیم.

هازیت:شعرای نغز گفتار از دلیران و قهرمانان در عالم جاودانه ترند و بیش از انان رایحه خلود ابدیت را استشمام کرده اند.

اناتول فرانس:موزون ترین نغمه ها که از دل بشر چه هنگام تاثر و حسرت و چه در زمان شادی و مسرت سروده شده و موثرترین گفتاری که از دل پرشور ی برخاسته و در سر شوری برانگیخته همان شعر است که با روح بشر الفتی دیرینه دارد

شارل بودلر:شعر افسونی القا کننده است که در عین حال مشتمل بر عالم و معلوم خود هنرمند و جز اوست.

تی.اس.الیوت:شعر پیش از فرم به وجود می اید به این معنی که فرم را باید ثمره کوشش کسانی دانست که حرفی برای گفتن دارد.

لرداویبوری:بر بال شعر با خاطری مطمئن می توان به افق خیال پرواز کرد بی انکه بیم پرت شدن و یا خطر سقوطی وجود داشته باشد.

 

دنگ...

دنگ... دنگ...

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ.

زهر این فکر که این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من.

لحظه ام پر شده از لذت

یا به زنگار غمی الوده است.

لیک چون باید این دم گذرد

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است .

واگر می خندم

خنده ام بیهوده است...

 

 

 

ادامه نوشته

دعا و نیایش

پس راهبه جبران خلیل جبران را گفت

                                                    از دعا و نیایش

                                                                                بگو

                                                                                         و پاسخ چنین امد:

به روزگار پریشانی و نیاز است که روی با خدا نمایید و دست به دعا گشایید.باشد که به هنگام بی نیازی و سرخوشی نیز دل به نیایش دهید و ثناگوی حق شوید.

که عبادت گستردن جان است بر بیکرانه هستی.

به امید فراغت و راحت است اگر که تیرگی های خویش به فراخی اسمان دهید هم به سودای شادمانی و شور باید که سپیده دمان قلب خود فراروی نهید.

و چون به غیر گریه نتوانید انگاه که روحتان شما را به نیایش خواند هم او راست که مهمیز بر شما زند و همچنان به راهتان کشد  به سیلاب اشک حتی و بدانجا برد که باز خنده روی نماید و شادی راه گشاید.

ان زمان که در خلوت دل نشینید و جان به کار عبادت کنید در فراز ایید و به افلاک برشوید و جمله انان ببینید که همان ساعت به دعا و نیایشند و در انجا دیگران هیچ نبینید.

پس ...

                                                         

ادامه نوشته

باب بیست و هشتم قابوسنامه در ایین دوست گرفتن

بدان ای پسر که مردمان تا زنده باشند ناگزیر باشد از دوستان که مرد اگر بی برادر باشد به که بی دوست از انچه حکیمی را پرسیدند که:دوست بهتر است یا برادر؟ گفت: برادر هم دوست به. پس اندیشه کن بکار دوستان بتازه داشتن رسم هدیه فرستادن و مردمی کردن ازیرا که هر که از دوستان نه اندیشد دوستان نیز از او نه اندیشد پس مرد همواره بی دوست بود و ایدون گویند که: دوست دست بازدارنده خویش بود. و عادت کن  هروقت دوستی گرفتن ازیرا که با دوستان بسیار عیب های مردم پوشیده شود و هنرها گستریده گردد. ولکن چون دوست نو گیری پشت با دوستان کهن مکن دوست نو همی طلب و دوست کهن را بر جای همی دار تا همیشه بسیار دوست باشی که گفته اند: دوست گنجی بزرگ است . دیگر اندیشه کن که از مردمانی که با تو براه دوستی روند . نیم دوست باشند با ایشان نیکویی و سازگاری کن و بهر نیک و بد با ایشان متفق باش تا چون از تو همه مردمی بینند دوست یک دل شوند که اسکند را پرسیدند که: بدین کم مایه روزگار این چندین ملک بچه خصلت بدست اوردی؟ گفت که: بدست اوردن دشمنان بتلطف و بجمع کردن دوستان به تعهد. و انگه اندیشه کن از دوستان دوستان که دوستان دوستان هم از جمله دوستان باشند. و بترس از دوستی که دشمن ترا دوست دارد که باشد که دوستی او از دوستی تو بیشتر باشد پس باک ندارد از دشمنی با تو کردن از قبل دشمن تو و بپرهیز از دوستی که مر دوست تو را دشمن دارد و دوستی که از تو بی بهانه و بی حجتی به گله شود نیز بدوستی وی طمع مکن. و اندر جهان بی عیب کس مشناس اما

ادامه نوشته

درامد به حصار

وقتی که بر این رقعه شطرنج نشستم

دنباله ان بازی دیرین کهن بود

هر مهره به جایی نه به دلخواه من وکار

بیرون ز صف ارایی اندیشه من بود

 

پیش از من و اندیشه ام اندیشه ورانی

ان نطع به تدبیر خود اراسته بودند

 

بردی سره انگاه در این بازی تقدیر

بر نطعی از این گونه زمن خواسته بودند

 

گفتند که می کوش به هر شیوه که دانی

کاین بازی شطرنج بدین نظم و نظام است

نک مهره به دست تو و بازی ز تو اما

با یک حرکت نوبت بازیت تمام است

 

بر نطعی از این گونه توان برد به تدبیر؟

خود چاره من چیست درین ظلم و ظلامش؟

جز این که بر این رقعه زنم  یکسره تیپا

وازاد کنم خویشتن از نطم و نظامش.

دکترشفیعی کدکنی(م .سرشک)