از میان مرثیه هایی که خاصه _در سال های اخیر_ توسط شاعران مختلف نوشته شده است،مرثیه شاملو در
مرگ فروغ فرخزاد بدون شک یگانه و بی همتاست.چهره ای که از مرگ و جاودانگی در فضای پهناور شعر
ترسیم است ،شوق امیز و زیباست.با اندوهی از ان فرزانگان ،سرشار و شادمانه،و نه گذرا و سطحی و عوامانه.
به جستجوی تو
به درگاه کوه می گریم
در استانه دریا و علف
همچنان که میبینید شاملو با استفاده از کلمات کوه دریا و علف (دشت و صحرا) شعر را اغاز می کند.هر سه
واژه از گسترده ترین و شکوهمندترین مظاهر طبیعت نشان دارند و به منزله سه راس مثلثی به پهناوری زمین
اند.انتخابی(چه بسا ناخوداگاه) که:جز اینکه باعث می شود تا غیر مستقیم به عظمت و بزرگی و وامداری ضمیر
تو (فروغ) اشاره گردد از تمامیت و کمال جستجو نیز حکایت دارد.جستجویی در مکان در این بند و جستجویی در
زمان در بند بعد
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول
و مگر جستجو جز در مکان و زمان هم امکان پذیر می شود؟ هر دو بند، مبیّن اینکه شاعر هیچ گاه و هیچ جا از
جستجو فروگذار نکرده است.
اما این جستجو چیست و از کجاست؟
در دنباله این بند روشن می شود:
در چارچوب شکسته پنجره ای
که اسمان ابرالود را
قابی کهنه در بر می گیرد
به این معنی که با تصویری از موقعیت خود نشان می دهد که این جستجو جز جستجویی خیال پردازانه نیست
اما براستی چرا به جستجو نمی رود بل به جستجو می گرید؟ مگر نه رفتن به قصد جستن چه بسا امید یافتن
را نیز در خود دارد اما در جستجو گریستن دیگر کمترین امید یافتنی به همراه نخواهد داشت و مگر نه اینکه مرثیه
در مرگ عزیز است که هرگز یافت نخواهد شد؟و جز از گریستن او چاره ای نیست گریستنی که در بطن اسمان
ابرالوده نیز نهفته است...