دريا ، - صبور و سنگين –
مي خواند و مي نوشت :
« .... من خواب نيستم !
خاموش اگر نشستم ،
مرداب نيستم !
روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم ؛
روشن شود كه آتشم و آب نيستم !
فریدون مشیری
دريا ، - صبور و سنگين –
مي خواند و مي نوشت :
« .... من خواب نيستم !
خاموش اگر نشستم ،
مرداب نيستم !
روزي كه برخروشم و زنجير بگسلم ؛
روشن شود كه آتشم و آب نيستم !
فریدون مشیری
| حاجیان آمدند با تعظیم | شاکر از رحمت خدای رحیم | |
| جسته از محنت و بلای حجاز | رسته از دوزخ و عذاب الیم | |
| آمده سوی مکه از عرفات | زده لبیک عمره از تنعیم | |
| یافته حج و کرده عمره تمام | باز گشته به سوی خانه سلیم | |
| من شدم ساعتی به استقبال | پای کردم برون ز حد گلیم | |
| مر مرا در میان قافله بود | دوستی مخلص و عزیز و کریم | |
| گفتم او را «بگو که چون رستی | زین سفر کردن به رنج و به بیم | |
| تا ز تو باز ماندهام جاوید | فکرتم را ندامت است ندیم | |
| شاد گشتم بدانکه کردی حج | چون تو کس نیست اندر این اقلیم | |
| باز گو تا چگونه داشتهای | حرمت آن بزرگوار حریم: | |
| چون همی خواستی گرفت احرام | چه نیت کردی اندر آن تحریم؟ | |
| جمله برخود حرام کرده بدی | هرچه مادون کردگار قدیم؟» | |
| گفت «نی» گفتمش «زدی لبیک | از سر علم و از سر تعظیم | |
| میشنیدی ندای حق و، جواب | باز دادی چنانکه داد کلیم(لقب حضرت موسی( ع)؟» | |
| گفت «نی» گفتمش «چو در عرفات | ایستادی و یافتی تقدیم | |
| عارف حق شدی و منکر خویش | به تو از معرفت رسید نسیم؟» | |
| گفت «نی» گفتمش «چون میکشتی | گوسفند از پی یسیر و یتیم | |
| قرب خود دیدی اول و کردی | قتل و قربان نفس شوم لئیم؟» | |
| گفت «نی» گفتمش «چو میرفتی | در حرم همچو اهل کهف و رقیم | |
| ایمن از شر نفس خود بودی | وز غم فرقت و عذاب جحیم؟» | |
| گفت «نی» گفتمش «چو سنگ جمار | همی انداختی به دیو رجیم | |
| از خود انداختی برون یکسر | همه عادات و فعلهای ذمیم؟» | |
| گفت «نی» گفتمش «چو گشتی تو | مطلّع بر مقام ابراهیم | |
| کردی از صدق و اعتقاد و یقین | خویشی خویش را به حق تسلیم؟» | |
| گفت «نی» گفتمش «به وقت طواف | که دویدی به هروله چو ظلیم | |
| از طواف همه ملائکتان | یاد کردی به گرد عرش عظیم؟» | |
| گفت «نی»گفتمش «چو کردی سعی | از صفا سوی مروه بر تقسیم | |
| دیدی اندر صفای خود کونین | شد دلت فارغ از جحیم و نعیم؟» | |
| گفت «نی» گفتمش «چو گشتی باز | مانده از هجر کعبه بر دل ریم | |
| کردی آنجا به گور مر خود را | همچنانی کنون که گشته رمیم؟» | |
| گفت « از این باب هر چه گفتی تو | من ندانستهام صحیح و سقیم» | |
| گفتم «ای دوست پس نکردی حج | تشدی در مقام محو مقیم | |
| رفتهای مکه دیده، آمده باز | محنت بادیه خریده به سیم(پول) | |
| گر تو خواهی که حج کنی، پس از این | این چنین کن که کردمت تعلیم» |
مرگ فروغ فرخزاد بدون شک یگانه و بی همتاست.چهره ای که از مرگ و جاودانگی در فضای پهناور شعر
ترسیم است ،شوق امیز و زیباست.با اندوهی از ان فرزانگان ،سرشار و شادمانه،و نه گذرا و سطحی و عوامانه.
به جستجوی تو
به درگاه کوه می گریم
در استانه دریا و علف
همچنان که میبینید شاملو با استفاده از کلمات کوه دریا و علف (دشت و صحرا) شعر را اغاز می کند.هر سه
واژه از گسترده ترین و شکوهمندترین مظاهر طبیعت نشان دارند و به منزله سه راس مثلثی به پهناوری زمین
اند.انتخابی(چه بسا ناخوداگاه) که:جز اینکه باعث می شود تا غیر مستقیم به عظمت و بزرگی و وامداری ضمیر
تو (فروغ) اشاره گردد از تمامیت و کمال جستجو نیز حکایت دارد.جستجویی در مکان در این بند و جستجویی در
زمان در بند بعد
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول
و مگر جستجو جز در مکان و زمان هم امکان پذیر می شود؟ هر دو بند، مبیّن اینکه شاعر هیچ گاه و هیچ جا از
جستجو فروگذار نکرده است.
اما این جستجو چیست و از کجاست؟
در دنباله این بند روشن می شود:
در چارچوب شکسته پنجره ای
که اسمان ابرالود را
قابی کهنه در بر می گیرد
به این معنی که با تصویری از موقعیت خود نشان می دهد که این جستجو جز جستجویی خیال پردازانه نیست
اما براستی چرا به جستجو نمی رود بل به جستجو می گرید؟ مگر نه رفتن به قصد جستن چه بسا امید یافتن
را نیز در خود دارد اما در جستجو گریستن دیگر کمترین امید یافتنی به همراه نخواهد داشت و مگر نه اینکه مرثیه
در مرگ عزیز است که هرگز یافت نخواهد شد؟و جز از گریستن او چاره ای نیست گریستنی که در بطن اسمان
ابرالوده نیز نهفته است...
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
آن طفل که چون پیر ازین قافله درماند
وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت
از پیش و پس قافله ی عمر میندیش
گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت
ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت
رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت
این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت
هوشنگ ابتهاج
دل به دنیا درنبندد هوشیار
ای که دستت میرسد کاری بکن
پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار
اینکه در شهنامهها آوردهاند
رستم و رویینهتن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان ملک
کز بسی خلقست دنیا یادگار
اینهمه رفتند و مای شوخ چشم
هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار
ای که وقتی نطفه بودی بیخبر
وقت دیگر طفل بودی شیرخوار
مدتی بالا گرفتی تا بلوغ
سرو بالایی شدی سیمین عذار
همچنین تا مرد نامآور شدی
فارس میدان و صید و کارزار
آنچه دیدی بر قرار خود نماند
وینچه بینی هم نماند بر قرار
دیر و زود این شکل و شخص نازنین
خاک خواهد بودن و خاکش غبار
گل بخواهد چید بیشک باغبان
ور نچیند خود فرو ریزد ز بار
اینهمه هیچست چون میبگذرد
تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار
نام نیکو گر بماند ز آدمی
به کزو ماند سرای زرنگار
سال دیگر را که میداند حساب؟
یا کجا رفت آنکه با ما بود پار؟
خفتگان بیچاره در خاک لحد
خفته اندر کلهٔ سر سوسمار
صورت زیبای ظاهر هیچ نیست
ای برادر سیرت زیبا بیار
هیچ دانی تا خرد به یا روان
من بگویم گر بداری استوار
آدمی را عقل باید در بدن
ورنه جان در کالبد دارد حمار
پیش از آن کز دست بیرونت برد
گردش گیتی زمام اختیار
گنج خواهی، در طلب رنجی ببر
خرمنی میبایدت، تخمی بکار
منتخب از کتاب شازده کوچولو اثر انتوان دوسنت اگزوپری:
اگر شما به ادم بزرگ ها بگویید: من خانه زیبایی دیدم پشت بامش کبوتران... نمی توانند ان خانه را در نظر مجسم کنند باید به ایشان گفت:«یک خانه صد هزار فرانکی دیدم!» ان وقت به بانگ بلند خواهند گفت:به به! چه خانه قشنگی!
*شازده کوچولو گفت اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت «اهلی کردن» چیز بسیار فراموش شده ای است،یعنی علاقه ایجاد کردن...
**صادق هدایت در بوف کور:
کتاب با این جملات مشهور آغاز میشود «در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعی بهوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید»
ژوزه ساراماگو در رمان کوری:
همسر چشم پزشک گفت:به نظرم ما کور نشدیم،کور هستیم،چشم داریم،اما نمی بینیم،کورهایی که می توانیم ببینیم ولی نمی بینیم.
چشم ها غالبا ان چه را که سعی داریم با زبان انکار کنیم بی پروا لو می دهند.
اونوره دوبالزاک در رمان باباگوریو:
دنیا کثیف و بدجنس است.همین که یک بدبختی به ما روی می اورد همیشه دوستی حاضر است که بیاید خبر این بدبختی را به ما بدهد و قلب ما را با خنجری بشکافد و بعد دسته خنجر را با حالت تحسین به ما نشان دهد.
نادر ابراهیمی در بار دیگر شهری که دوست می داشتم:
هلیا!برای دوست داشتنِ هر نَفَسِ زندگی،دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز و برای ساختن هر چیز نو،خراب کردن هر چیز کهنه را و برای عاشقِ عشق بودن،عاشقِ مرگ بودن را
نادر ابراهیمب در یک عاشقانه ارام:
لبخند تذهیب زندگی است.
باید از یاد ببریم که محتمل است سعادت چیزی دور از دسترس باشد چرا که تنها اعتقاد به اینکه سعادت دور از دسترس ماست سعادت را دور از دسترس ما نگه می دارد.
دلگیر نشدن کار اسانی نیست ظرفیت می خواهد هرکس گفت من ابدا دلگیر نمی شوم بدان که از ارتفاع دلگیری سخن می گوید.
عشق،نجات دادن غریقی است که دیگر هیچ کس به نجاتش امیدی ندارد. عشق رَجعَت به اغاز است.
هرگز چیزی به اندازه عادت نفرت انگیز نبوده است. نمازت را هم هر روز با شعوری نو بخوان،با ارتباطی نو،عادت،فرسودگی است..
هیچ وقت همه چیز درست نمی شود چون توقعات ما بیش تر می شود و تغییر می کند،هیچ قله ای اخرین قلّه نیست.
بدادم.زن عارف گفت چرا به خواهرم ننگری که از من نیکوتر و زیباتر باشد؟گفت خواهرت کجاست؟ تا ببینم،زن گفت
برو ای بیکاره هوس باز که عاشقی نه کار توست اگر دعوی دوستی ما درست بودی تو را پروای دیگری نبودی.
جلد اول کشف الاسرار
ابلیس را از سجده با ادم باز داشت.دوم حرص است که ادم را وادار به خوردن میوه ممنوع در بهشت کرد سوم
حصد است که قابیل فرزند ادم هابیل برادر خود را بواسطه حسد کشت.
کشف الاسرار
زیادت برگیری کشتی شکسته و غرق شود و تو هلاک شوی،خواهی که از فتنه دنیا رهایی یابی بدان و بخوان
که سبکباران رستند و گران باران خستند.
دوم خلق است که تا رانده از درگاه حق نبود گرد خلق نگردد چه هر که با خلق ارام گرفت از حق بازماند
دوستی خلق و دوستی حق با هم در یک دل جمع نشوند.
سوم نفس است که مایه هر سودایی است و اصل هر غوغایی اگر توفیق رفیق بود و در جهاد با نفس او را
دست باشد کارت چنان اید که رستگار شوی .
چهارم شیطان است که خداوند به او فرمود برو با ان ها در مال و فرزند شریک باش اما نه هر دلی خانه
شیطان بود دل باشد که حرم رحمان بود و شیطان نیارد که گرد وی گردد که بسوزد!یکی از بزرگان عارفان به در
خانه ای بر می گذشت شیطان را دید که سر به در فرا می گیرد گفت اینجا چه می کنی؟گفت اینجا مردی
خفته و نامردی نماز می گزارد خواهم که درون روم و او را وسوسه کنم لکن از تیر غمزه ان خفته نمیارم که اندر روم.
کشف الاسرار