با فریدون مشیری در کوچه عشق
نقش پایی مانده بود از من ،به ساحل ، چند جا
ناگهان ، شد محو،
با فریاد موجی سینه سا
ناگهان ، شد محو،
با فریاد موجی سینه سا
آن که یک دم ، بر وجود من گواهی داده بود ،
از سر انکار ، می پرسید: کو؟ کی؟
کی؟ کجا؟
ساعتی بر موج و بر آن جای پا حیران شدم
این جهان دریا ،
زمان چون موج
،
ما مانند نقش ،لحظه ای مهمان این هستی ده هستی ربا
یا سبک پروازتر از نقش، مانند حباب ،
بر تلاطم های این دریای بی پایان رها
لحظه ای هستیم سرگرم تماشا ناگهان،
باز می گفتم: نه این سان داوری بی شک خطاست
،
فرق بسیار است بین نقش ما ، با نقش پافرق بسیار است بین جان انسان وحباب
مردمانی جان خود را بر جهان افزوده اند
مردمانی رنگ عالم را دگرگون کرده اند
هر که بر لوح جهان نقشی نیفزاید ز خویش
،
بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنانقش هستی ساز باید نقش بر جا ماندنی
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۰ ساعت 17:32 توسط عاطفه
|
سلام و درود